گرمای طولانی مدت در قلب ایران؛ پروازی که به هدفش نرسید!

421961 345 خبر مرکزی

مات و مبهوت ماندم. دیدم و ندیدم. راه می رفتم و روی زمین نبودم. سرما خوردم و تب داشتم… آثار خون روی دیوار بود و آثار آدم روی زمین! زمین عظیمی که قرار بود در پرواز 752 روح عزیزش را در آغوش بگیرد … زمین عظیمی که تبدیل به یکی از کابوس های من شد!

چشمان عروس به عکس های پراکنده روی زمین خندید. آیا باید گریه می کردم؟ آیا باید بمانم؟ آیا باید می رفتم؟ آیا باید فاجعه را گزارش می کردم؟ ارتباطم با چشم و مغزم قطع شده بود. هیچی معنی نداشت چرا باید کلاه کودک اینجا باشد؟

این کفش قرمز کودک در میان ناکجاآباد چه می کند؟ صورت عروسک فیل آبی پوشیده از خاک بود و سیگارهای وینستون لایت که برای شستن غم غربت با آهی عمیق باید دود می شد، حالا شعله ور شده بود.

در دوردست، جلیقه نجات زرد رنگ هواپیما که دست نخورده مانده بود، پوزخندی زد. کتاب های پر شده، مانند پرندگان تیر خورده، در گل و لای دفن شده بودند. جلد کتاب فارسی درجه دو را خواندم. از فکر مهاجری که سعی می کند زبان مادری اش را در آن سوی دنیا زنده نگه دارد به خود می لرزیدم و حالا پیکر بی جانش در یک کیسه زیپ دار سبز رنگ بود.

به روزهای آخر فکر می کردم. در دستی که لقمه نان سنگک را در چمدان گذاشته بود و در بسته گازی که برای زنده نگه داشتن طعم وطن گرفته بود. با همان دستی که جلوی چشمانم بود و هنوز صاحبش را تصور می کنم چه چهره معصومی در عکس ها مانده است!

  وام مسکن 600 میلیون تومانی شد؟!

به ساعت های آخر فکر کردم. به لب های خندان دختری که عروس شده و چشمان امیدوار پسری که برای ساختن آینده اش تلاش کرده است. دلش برای پدری که هنوز با فرزندش به فرودگاه نرفته بود و مادری که با بغض و اشک دیوارهای فرودگاه امام (ره) را می دید، تنگ شده بود.

به دیوار رسیدم. یک نفر پشت سرم فریاد زد و به من دستور داد که بایستم، اما انگار پا نداشتم. به وسط سیاهچاله ای پرتاب شدم که قدرت درک من را گرفته بود.

مجسمه ها روی هم چیده شده بودند. صدای جیغ مرد پشت سرم بلندتر شد و من با عجله رفتم. شروع کردم به شمردن؛ یک تن، دو تن، 10 تن، 50 تن… بدن را می گویم، اما فقط نامش تن بود؛ استخوان های سوخته و گوشت های پراکنده در دشت وجود داشت. مجبور شدم بغلشون کنم عروسک ها را دست بچه ها می گذاشتم و وسایل را به همه می دادم تا به خانه برگردند.

حالا مرد صداش مقابلم ایستاده بود. او فریاد می زند، اما من چیزی نمی شنوم. در چشمان وحشت زده اش فرو رفتم. آن طرف دیوار را هل داد. صدای فریاد شنیدم پیرمردی بین عروسک ها نشسته بود و گریه می کرد. برادرزاده اش در پرواز بود.

صدای فریاد شنیدم مرد جوانی پشت حصار ایستاده بود و برای خواهرش گریه می کرد. بازماندگان آمده بودند. شرمنده آنها شدم. من بعد از دو سال هنوز شرمنده ام و بوی آن مشامم را تنها نمی گذارد.

انگار در این پرواز بودم. همین پرواز که با 176 نفر انجام شد و یک ایرانی مجروح شد…

  آیا تاج گذاری موج زمستانی در راه است؟

عکس: پونه ترابی

دیدگاهتان را بنویسید