سالمندان در جاده؛ آرزوی سرپناه

آهنگ بنی یعقوب| فیلم من را بگیر و بگذار تلگرام بچه هایم را ببیند و از شرم بمیرد. همیل با چشمان سبزش مستقیم به جلو نگاه می کند و به عصایش کنار تخت تکیه می دهد.

همان تختی که اکنون دارد. خانه اش. صبح و شام را در یک واجب می گذراند. در سن 75 سالگی فرزندانش او را ترک کردند و ماه هاست که در گلخانه ای در میدان شوش تهران زندگی می کند.

«آنها من را نخواستند. کیفم را دور انداختند و گفتند برو. سال گذشته هم همینطور بود. – سرد بود، خیلی سرد. داستان غربت او به اندازه سرمای آن روزها استخوان انسان را می سوزاند. روزی 15 میلیون پول داشت و با تنها پسرش در نعمت آباد خانه اجاره می کرد اما وقتی مریض شد همه 15 میلیون را از دست داد.

وقتی پول تمام می شود به خانه بچه هایش می رود، می توانند به او پناه بدهند، اما یکی یکی او را بیرون می آورند تا بالاخره نوه اش را به گلخانه می آورد. این داستان بسیاری از آنهاست. حکایت غم انگیز سالمندانی که رها شده اند و اکنون در گلخانه ای در میدان شوش تهران زندگی می کنند، جایی که به پایان دنیا نیز معروف است.

کارگران گلخانه می گویند تعداد سالمندان در خانه ها در طول همه گیری تاج چندین برابر شده است و آنها امکاناتی برای نگهداری از سالمندان ندارند. اما در این شرایط اکنون نیمی از سالن های این مرکز به سالمندان بی سرپرست اختصاص دارد.

همل گریه می کند و از او التماس می کند که به او کمک کند تا برای خودش خانه ای اجاره کند. پوستش سفید است و وقتی گریه می کند تمام صورتش سرخ می شود: «من را انداختند بیرون و ساکیم. سال گذشته هم همینطور بود. کل پول ما 15 میلیون بود. هنوز وسایلم را زیر پله های خانه دارم. وقتی برای اولین بار بی خانمان شدم، پنج ماه در یک مسافرخانه زندگی کردم.

من شبی 150000 تن می دادم و بعد پولم تمام می شود. مدتی نوه هایم را نگه داشت، بعد مرا اینجا پیدا کرد. خدایا از اینجا نجاتم بده اینجا سرد است، من چیزی ندارم. دوست دارم در خانه باشم. داشتن یک اتاق کوچک کافی است. همه کارها را خودم انجام می دهم.

  یافتن یک میوه سالم در بدن یک مومیایی 2000 ساله

مرا به خدا ببر، مرا به جان آن که دوست داری ببر، خانه ای به من بده. الان از پسرم خبر ندارم، او هم در گلخانه دیگری است. به چه درد بچه هایی که من و ساکیم را انداختند و گفتند برو مزاحممان شوی سرما سوزنده است و حامل در این گوشه سرد دنیا فقط خانه کوچک می خواهد.

«اینجا صبر کن تا برگردی. ما میریم عروسی و به زودی میایم و شما رو می بریم خونه. فقط چند ساعت بمان و خیلی زود برمی گردیم.» اما آنها نیامدند. او هر روز گریه می‌کرد و می‌پرسید: «پس پسرم کی دنبالم می‌آید؟» اما نه او و نه دیگر فرزندانش نیامدند.

این زن هر روز به آنها مراجعه می کرد و چند ماه بود که پسرش زنگ زد و گفت که وقتی به همسر و فرزندانش پول داد، هنرمند شد و دیگر نمی تواند از مادرش حمایت کند. زن آنقدر گریه کرد که تمام کارکنان گلخانه را سرکوب کرد.

فاطمی 70 ساله است، اما بسیار جوانتر از سن خود به نظر می رسد. به گفته او، به نظر می رسد اینطور است زیرا او بچه دار نشده است.

این را می گوید و فکر می کند: «من یک سال است که اینجا در یک خوابگاه زندگی می کنم. کرمنشاهیام. وقتی به شوهرم دادند آمدم تهران ولی بچه نداشتم 20 سال با شوهرم زندگی کردم تا اینکه ازدواج کرد و از من طلاق گرفت. بعد از جدایی در یک شرکت داروسازی کار پیدا کردم. شش سال آنجا به عنوان هم اتاقی کار کردم.

دو سال بعد به یک بیمارستان خدماتی رفتم. سپس با ده سال سابقه بازنشسته شدم. دیگر نمی توانستم برای خودم خانه اجاره کنم. رفتم خوابگاه دانشجویی. نزدیک میدان اما دیر شده بود. زمانی که این پول بازنشسته شد، توانستم 15 میلیون جمع آوری کنم.

من هم با حقوقم زندگی کردم. معلوم شد صاحب پانسیون پول مالک را پرداخت نکرده و ساختمان پلمب شده است. من همان 15 میلیون دلار را از دست دادم. دیگر پولی برای اجاره خانه نداشتم. چون 10 سال کار کرده ام حقوقم یک میلیون و 200 هزار تن است.

  خاطرات سیاسی محمد ساعد مراغه ای را تقدیم حضورتان می کنیم

اگر بتوانم 15 میلیون را پس بگیرم می توانم بخشی از حقوقم را اجاره کنم. اما اگر الان 800 تن اجاره کنم چگونه با 400 هزار تن زندگی کنم؟ به نظر شما من می توانم با 400000 تن زندگی کنم؟

می پرسم فکر می کنی 15 میلیون کرسی می گیری؟ من دوباره می روم سر کار. پاهایم درد می کند، اما باید بروم سر کار. حداقل من اینطوری به نفع خودم و جامعه هستم. من باید کار کنم من اینجا فقط می خورم و می خوابم و این ناراحتم می کند.

فاطمه هفتاد ساله را می بینم که با درد شدید در ناحیه زانو و کمر، رویای آینده را می بیند و می خواهد برای خود و جامعه مفید باشد. من او را تماشا می کنم که سهمش از این دنیای بزرگ 15 میلیون است و او آرزو دارد دوباره به آن برسد.

من هم می پرسم دوست داری خانه خودت داشته باشی؟ او می گوید: من از اتاق راضی هستم. من به طور کلی از این راضی هستم. خیلی هم خوبه اما از مرکز شهر دور است.

افراد مسن در جاده

قاضی 60 ساله شش یا هفت سال است که بی خانمان بوده و از خانواده ای به خانواده دیگر نقل مکان کرده تا سرانجام شوش را ترک کرده است. شوهرش 30 سال است که مرده و چیزی از او باقی نگذاشته است. سر تاج پیدا شد و همه، از خانواده او تا پسرانش ساکن بروجن، عذرخواهی کردند:

«بعد از تاج بیکار شدم، پرستار بودم. این روزها هیچ کس پرستار جدید نمی خواهد و با همان پرستار قدیمی می سازد. من بعد از تاج کار را متوقف کردم. گاهی پیش اقوام می روم ولی آنها هم می گویند تاج نیست.

کورونا که ساکت بود، گفت: من چند پسر دارم که در بروجن زندگی می کنند. خب راست می گویند بچه ها می ترسند. زمانی که در بروجن بودم کمیسیون کمکی مرا تحت پوشش قرار داد اما قطع شد.

پنج شش سال است که خانه ندارم. من همیشه خانه این خانواده و این خانواده بوده ام. از ابتدا نه پولی داشتم و نه پس‌اندازی. این همه سال هر کاری کردم خرج پسر معتادم کردم. راننده دانش آموز است. اصلا نمیگه من مادر دارم یا نه؟ “او به من نمی رسد.”

  درگیری مدیران پرسپولیس با تراکتورهای آنتن زنده

سپیده علیزاده، مدیرعامل موسسه کاهش آسیب نور که مرکز تلفیقی کاهش آسیب های زنان را اداره می کند، گفت: تهران تماس بگیرید و آنها را نیز به عنوان افراد بی خانمان ساماندهی می کنند.

قاعدتا کودکان و سالمندان تحت حمایت سازمان بهزیستی هستند و کودکان باید در مهدکودک ها و بزرگسالان در آسایشگاه ها قرار گیرند اما تاریخ تاج این روند را مختل می کند و معمولا این زنان را به گلخانه می برند. بزرگترین گلخانه تهران مرکز ماست که در میدان شوشا قرار دارد. خیلی از خانم های مسن پیش ما می آیند و ما باید آنها را بپذیریم.

اما در اینجا خدمات مناسب یک بزرگسال را دریافت نمی کنند و حیثیت آنها در این فضا حفظ نمی شود. با این حال، همه نیازهای خاصی دارند که ما سعی می کنیم تا حد امکان آنها را برطرف کنیم. برای یکی باید عصا داشته باشیم، برای یکی توالت، اما واقعیت این است که گلخانه ها خانه سالمندان نیستند و دردناکتر از این است که گلخانه ها بیمارستان یا مرکز بهداشت روان نیستند، بلکه همه این افراد آورده شده اند. اینجا.

«بسیاری از این افراد دیگر توان کار ندارند و نمی توانند زندگی خود را تامین کنند و گاهی اوقات مشکلات حقوقی جدی دارند، مثلاً یک سالمند که خانه دارد، به فرزندانش اعتماد می کند و خانه اش را گرفته و خوابش می برد. جعبه و بی خانمان.”

به گفته وی، بسیاری از سالمندان مشکلات جدی پزشکی دارند و امکان مراقبت مناسب در این مراکز وجود ندارد و باید با کمک اورژانس مشکلات درمانی خود را برطرف کنند. با این حال، این مرکز یک پناهگاه عالی برای سالمندان است.

آنها در سنین بالا شروع می شوند. تنها چیزی که آنها می خواهند یک سرپناه مناسب است. در پایان کارشان نشستن در اتاقی برای خودشان تنها آرزویی است که دارند.

منبع: روزنامه ایران

دیدگاهتان را بنویسید