ترسناک ترین جملات کودکانی که خون در رگ والدینشان منجمد شد!

کودکان اگرچه خنده دار هستند، اما گاهی اوقات چیزهای عجیب و ترسناکی می گویند که بزرگترها را می ترساند.

به گزارش عربیه؛ کودکان بدون شک سرگرم کننده و جذاب هستند، اما به نظر می رسد گاهی اوقات می توانند با نیروهای ماوراء طبیعی تعامل داشته باشند و کارهای ترسناک انجام دهند.

نظریه های زیادی وجود دارد که همگی در یک چیز مشترک هستند، فرضیه هایی مبنی بر اینکه دلیل این امر دور بودن کودکان از هنجارهای اجتماعی است.

چه این درست باشد یا نه، ما به برخی از تجربیات وحشتناکی که والدین و فرزندان بزرگتر با ما به اشتراک گذاشته اند نگاه می کنیم، آنها کلماتی را از کودکان شنیده اند که واقعاً قابل تامل و ترسناک است.

1: منتظر اتوبوس بودم تا کار کند. دختری ناشناس کنارم ایستاد و به من خیره شد، از او پرسیدم چرا خیره شدی؟ او گفت: “تو خیلی زیبا هستی.” متقابلا از او تشکر کردم، اما او به من گفت: تو آنقدر زیبا هستی که می خواهم صورتت را از بین ببرم.

2: متوجه شدم پسرم آنقدر از آب می ترسد که حاضر به دوش گرفتن نیست، علت ترسش را جویا شدم و او پاسخ داد: من از آب می ترسم چون قبلاً غرق شده بودم.

3: نصف شب دختر هفت ساله ام بیدارم کرد و گفت مامان ماری میگه باید از خونه اش بریم وگرنه ما رو میکشه.

4: وقتی دخترم چهار ساله بود یک روز به من گفت مامان یادت نمیاد تو دختر بودی و من مادر و اومدن سرمون رو بریدند؟

5: پسرم در حال تماشای تلویزیون روبروی من ایستاد و با نگاه عجیبی به من نگاه کرد و گفت که روزی تو را خواهم کشت.

  جدیدترین تاج رنگی کشور

6: وقتی به خانه جدید نقل مکان کردیم، دخترم روی تخت نخوابید و تصمیم گرفت روی زمین بخوابد. علت را از او پرسیدم و او گفت: دختری که قبل از من اینجا بود می گوید این تخت من است.

7: پسرم دیر بیدارم کرد و در گوشم زمزمه کرد: «حالا باید بریم. من نمی خواهم او صدای ما را بشنود.

8: شنیدم که دختر چهار ساله ام آهنگی را می خواند که مادرم در کودکی برای من خوانده بود، از او پرسیدم که آن را از کجا یاد گرفته است، گفت: “مادربزرگم همیشه آن را هنگام خواب برای من می خواند.” مادربزرگ در سن پنج سالگی درگذشت.

9: وقت خوابیدن پسرم گفت خداحافظ بابا وقتی بهش گفتم شب بخیر گفت نه این بار باید خداحافظی کنم.

10: دخترم یک بار به من گفت: بابا آنقدر دوستت دارم که می خواهم سرت را جدا کنم و هر جا می روم با خودم ببرم.

11: بچه های کوچک همیشه چیزهای عجیبی می دانند که قبلاً نگفته ایم. پسر کوچکم به من گفت که خواهر بزرگترش هر شب به دیدنش می آمد. وقتی از او پرسیدم که در مورد کدام پرستار صحبت می کند، گفت: همان بچه ای که گفت سال ها قبل از تولد من سقط کردی.

12: در حالی که من در بالکن خانه ایستاده بودم و بچه های محله مشغول بازی بودند، دختر همسایه نگاهی به من کرد و گفت: “فرزندت کی به دنیا می آید؟” من از سوال او تعجب کردم و آن روز عصر. فهمیدم باردارم

13: یک شب از خواب بیدار شدم دیدم برادرزاده ام کنارم ایستاده، از او پرسیدم اینجا چه کار می کنی، گفت: برو تو اتاقت بخواب و هرگز روی مبل نخواب. فقط من، خواهرم و پسرش خانه بودیم و هیچ کس دیگری خانه نبود.

  تصاویر/ ششمین پیک Omicron در تهران

14: داشتم دختر سه ساله ام را می خواباندم که از من پرسید چرا الان باید بخوابی؟ به او گفتم دخترها باید زودتر بخوابند. ناگهان از جایش بلند شد و به یکی از گوشه های اتاق اشاره کرد و گفت: «و این دختر چیست؟» وقتی برگشتم، کسی را پیدا نکردم.

15: یک روز برادرزاده کوچکم را دیدم که نقاشی می کشد و وقتی به نقاشی او نگاه کردم متوجه آن نشدم. از او پرسیدم چه کشیدی؟ او به من گفت: “زنی به دار آویخته شد. او به من گفت که او را بکشم.”

16: دختر چهار ساله ای ساعت شش صبح پدرش را از خواب بیدار می کند و می گوید بابا می خواهم تمام پوستت را بکنم.

17: یک شب فرزندم از خواب بیدار شد و شروع به داد و فریاد کرد: «مامان! زیر تختم یه چیزی هست به درخواستش زیر تختش گشتم چیزی نیافتم و گفتم زیر تختش چیزی نیست. گفت: «بله الان پشتت است.» حرف هایش مرا به وحشت انداخت، چون واقعاً احساس می کردم یکی پشت سرم است.

18: پدری می گوید دخترم که سه سال بیشتر ندارد پیش برادر کوچکترش می ماند. او به آن اشاره کرد و گفت: بابا، او یک هیولا است، باید از شر او خلاص شویم، باید او را دفن کنیم.

19: مادری با فرزندش در حال رانندگی بود که کودک به مادر گفت: مادرم تو زمانی که من در شکم تو بودم تصادف کردی. مادرش می گوید حق با اوست و در این تصادف آسیبی ندیده است. او گفت: «می دانم، من با مردی سفیدپوش به تو نگاه می کردم و او به من گفت که حالش خوب است. “

  نکته پنهانی که با شهادت شیرین ابوعقلی فاش شد + فیلم

20. من با برادر کوچکم در اتاق نشیمن نشسته بودم که ناگهان او به دیوار برگشت و چند دقیقه به آن خیره شد و سپس گفت: “الان نه.” می بینمت.

21: شب که خواهرم دیر از سر کار می آمد من از بچه هایش مراقبت می کردم و وقتی آنها می خوابیدند جلوی تلویزیون می نشستم در حالی که خواهرم به خانه می آمد. بعد از رفتنم فردای آن روز خواهرم به من زنگ زد و گفت بچه ها می گویند من همیشه جلوی اتاقشان ایستاده ام و لبخند می زدم.

23: برادرم شب خوابید و یک شب در حالی که خواب بود به اتاق من آمد و گفت: مواظب شیطان پشت سرت باش.

24. ما به یک خانه جدید نقل مکان کردیم و در حالی که داشتیم وسایل را به خانه منتقل می کردیم، پسر کوچکی آمد و گفت: مادرم به شما گفته است که به من بگویید افرادی که قبل از شما اینجا زندگی می کردند در حیاط خانه دفن شده اند. می رود و دیگر خبری از آن نیست.

25: وقتی در پارک نشسته بودم و کتاب مورد علاقه ام را می خواندم، پسر بچه ای به سمتم آمد و آرام گفت: «مردی که کنارت ایستاده می گوید می خواهد یک روز تو را بکشد. مواظب خودت باش اما هیچکس با من نبود..

26. پسر کوچکم یک بار از من سوال عجیبی پرسید. گفت: بابا اگر با کسی صحبت کنم می میرد یا زنده می شود؟

27: دخترم به من گفت آنها ارواح واقعی هستند زیرا هر شب یکی از آنها در گوش من زمزمه می کند.

دیدگاهتان را بنویسید