اثر صادق خان هدایت

439742 778 خبر مرکزی

کمتر کسی از طنز تلخ نویسنده بوف کور صحبت کرده است. صادق هدایت را بیشتر به تلخی و تلخی می شناسند. اما مرحوم محمدعلی اسلامی ندوشن در خاطرات خود مدام می گوید که هدایت شوخی می کند تا جایی که دوستانش از هم جدا می شوند تا حداقل زمانی که هدایت در جمع آنها در کافه فردوسی حضور دارد جز به شوخی در جمع صحبت نکنند.

ندوشن در سال 1326 برای اولین بار با صادق هدایت آشنا شد. وقتی صادق گوهرین او را به عنوان راهنما معرفی کرد، برخی از نوشته هایش را خواند و بسیار تحت تأثیر بوف کور قرار گرفت، «فکر می کردم سایه ای از بوف کور را در خود نویسنده ببینم».

ندوشن به یاد می آورد که هدایت را برای اولین بار در کافه فردوسی دید که هر شب به آنجا می رفت. به گزارش ندوشن، هدایت دو سه شعرش را در مجله سخن خواند و با دیدن او چهره ای آشنا به خود گرفت.

«طبق معمول چند کلمه شوخی گفت. من از او خجالت کشیدم. می ترسیدم حرف بزنم و مورد تمسخر و تمسخر قرار بگیرم. «من برای او احترام و تحسین قائل بودم و حقیقت این است که در آن زمان کسی مهمتر از او را نمی دیدم.

از آنجا این دو به جلسات خود ادامه دادند و ندوشن که تمایل شدیدی به همراهی با هدایت دارد، او را اینگونه توصیف می کند: «حالت مرموزی در او بود که کنجکاوی مرا برانگیخت و مرا جذب کرد. به طور کلی تبریک و خطاب به رهنمودهای یک جوان، چرا که باعث افتخار و افتخار دوستانی بودم که هنوز به این موهبت نرسیده اند.»

ندوشن همچنین از ذکاوت و خلق و خوی هدایت می گوید: «گاهی می رفتم پشت میز هدایت در کافه فردوسی می نشستم. دوستانش همیشه آنجا بودند. پاهای ثابت حسن گمیان، رحمت الهی و انجوی شیرازی بودند. پرویز داریوش، صادق چوبک، دکتر حنلری و یکی دو نفر دیگر کمی نامنظمتر آمدند.

اما او در میان همه شاخص ها بود و او بود که آنها را به جوش آورد. یکی از دوستانش این مجموعه را به چندین فلز ناهمگن تشبیه کرد که او به هم جوش داده بود. حرفه هایی که در این گردهمایی رد و بدل می شد تقریباً کاملاً طنز بود و این سبک طنز نیز راهنما بود. انگار این افراد قسم خورده بودند که حداقل در مقابل او حرف جدی نزنند…

  عزیزم آیا بنده به فدراسیون فوتبال برمی گردد؟

کسانی را که همگی نویسنده و به اصطلاح روشنفکر بودند تحسین می کردم، اما فقط برای راهنمایی در جرگه آنها شرکت می کردم. هدایت کم حرف می زد، اما هر چه می گفت شیرینی و طراوت داشت که با حرف دیگران فرق داشت. لحن صداش و طرز حرف زدنش که لهجه تهرانی و رنگ عامیانه واقعی داشت خیلی آبکی و خوش رنگ و دلنشین به گوشم رسید.

سیگار را آرام و آرام بین دو انگشتش گرفت، دود از زیر سبیل زرد نازکش می چرخید. نگاهش پشت عینکش در دو حالت متضاد کم عمق و خنک بود. در نگاهش مهربانی و بدگمانی در کنار هم بود. مهربانی خود را با کسانی که دوستشان دارد ابراز می کند. در چشم کسانی که آنها را نااهل می دانستند، حال چشمانش برگشت و تلخی و کدورت در او پدیدار شد.

حالت سوم به قول خودش بود و سهل انگاری و عدم جدیت بود و به کسانی که نه بدبین بود و نه خوش بین بود نشان داد، خیلی قبول نداشت و من این حالت را در او نسبت به بعضی از او دیدم. معاصران . ».

ندوشن سپس هدایت را بیشتر می شناسد و برای دیدن هدایت به دانشکده هنرهای زیبا می رود که گاهی در آنجا درس می خواند یا به خانه پدرش در خیابان روزولت بالای دروازه دولت که ندوشن می رود و صادق را ملاقات می کند. خان قدرت را به دست گرفت و رهبر مستقل او آماده استقبال از او بود.

«در پشتی را زدم و خودش در را باز کرد. شاید پشت پنجره دیده بود که برایش مهمانی آمده است. چند باری که اینطوری به دیدنش رفتم، لحظه ای نبود که لباس پوشیده و آماده نباشد. فکر نمی کردم عادت داشته باشد بعدازظهر بخوابد، حتی بعدازظهرهای تابستان.

  شمار شهدای انفجار در مسجد شیعیان کابل به 50 تن رسید

بدون مزاحمت روی کاناپه کنار میزش نشستم و او روی صندلی پشت میز نشست. در اتاقش دو قفسه کتاب بود، یک میز، یک صندلی، یک تخت و یک صندلی راحت مهمان. در آن جلسات دو نفره که یک ساعت یا بیشتر طول کشید، انتظار داشتم صحبتی جدی از او بشنوم، اما این اتفاق زیاد نمی افتاد.

با این حال صحبت های او گاهی بسیار جدی تر از جلسات کافه فردوسی بود. از او سوالاتی پرسیدم که شاید برخی از آنها کودکانه به نظر می رسید، اما او سعی کرد مودبانه و البته به شوخی پاسخ دهد. یادم می آید یک بار از او پرسیدم کافکا در زمان مرگ چند ساله بود. گفت چهل و یک سال. گفتم چقدر زود

گفت او هم دو ساله است! از نوشته های خودش پرسیدم که نمی خواهد جواب درستی بدهد. من هرگز ندیده ام که او در مورد کسی بد بگوید.

گاهی با بر زبان آوردن یک کلمه یا بالا انداختن شانه، نسبت به شخصی که با او صحبت می کرد، بی اعتمادی یا تحقیر نشان می داد، اما تهمت نمی زد. در بین همرزمانش مطمئنم به دهدا و بهار اعتقاد داشت. تنها کتابی که در اتاق داشت رباعیات خیام بود.

نسخه ای از آن را با همان لحن طنز پشت سر به شاعر شکست خورده آقای … نوشت و به من داد. «این نسخه چون در اتاق من سوخت، نسخه دیگری از آن را با همان رونوشت به من داد و در حین نقل و انتقالات هم گم شد.

ندوشن تاکید می کند که وقتی از خلق و خوی هدایت صحبت می کند، به مشاهدات شخصی خود بسنده می کند و نه به صحبت های دیگران که شاید بیشتر به او سر و کار داشته باشند و دستوراتی از حکایات استناد می کند.

  آمار فوت شدگان از تاج امروز 1400/10/30

به گفته او، هدایت با کسی روبرو نیست، دوستی پیدا نمی کند و هیچ چشم اندازی در زندگی ندارد. «او بسیار متواضع و مؤدب، روشنفکر متمدن و نمونه بود، بسیار ظریف. «او برای خودش شرایطی داشت که دوستانش از آن تقلید می کردند، اما هیچ کدام از ظرافت و فضل او صحبت نمی کردند.

ندوشن هدایت را آنقدر مهربان یافته بود که می گفت هر آشنا از مهربانی او می گفت. و آخرین خاطره اش ملاقات اتفاقی با هدایت در پاریس است و قبل از آن او را اندکی قبل از عزیمت به اروپا یا به قول ندوشن «همان سفر برگشت» دیده بود که بی صبرانه روی کاغذ به او نشان داد که دکتر است و فارغ التحصیل راننده، بیماری نورستانی (اختلال عصبی) دارد و باید برای معالجه به خارج از کشور برود و با همان گواهینامه شش ماه از کار افتاده است.

ندوشن مدت کوتاهی بعد زمانی که در صف متروی لوکزامبورگ برای خرید بلیط ایستاد به پاریس فرستاده شد. ساعت حدود 10 صبح بود که ندوشن و کوروش ذکا از هتل پانتئون خارج شدند و هدایت را در مترو دیدند: «رفتم جلو و سلام کردم.

با تعجب متوجه شدم که او بیش از همیشه خسته و کم حوصله است. یه جور اسپاسم خاصی تو صورتش بود. چند کلمه رد و بدل کردیم و از هم جدا شدیم. چند هفته بعد دوباره او را در سفارت ایران ملاقات کردم. من می رفتم داخل و او می رفت بیرون. سلام. چطوری؟ همان حالت کدورت و افسردگی در او بود.

تا حالا اینجوری ندیده بودمش. به عنوان مردمی که همه چیز را دوست دارند … و اخیراً یک خبر کوتاه در لوموند خواندم که صادق هدایت شاعر ایرانی با گاز در آپارتمانی به زندگی خود پایان داد … نوشتند که شاعر ایرانی زاده کمبود بود. اطلاعاتی است یا واقعیتی که هموطنان ما نمی دانستند؟ وقتی فکر کردم دیدم بیهوده نگفته اند. او شاعر بود، هر چند کلمه شعر را به معنای فیزیکی نمی نوشت.

دیدگاهتان را بنویسید